وقتی پودِ خیال و مرگ
بر تار تار زندگی ام می زد
و نقش سرنوشتِ شوم را
بر دارِ قالی ام می خواند
نرد عشق را به او باختم
وقتی پُر می شدم از تهی
سیلی می خوردم از باد
رسوای عشق تو
مرگ می آمدم به داد
نرد عشق را به او باختم
وقتی در کوچه باغ شعر
با زخم تیغ تیز نامحرمان
واژه واژه آوار می شدم
و "خویش را به خویش می باختم"
نرد عشق را به او باختم
و قتی "یقین دیریافته ام"
نیازم، بی نیاز از عشق و راز
غسل توبه کرد و رفت
نرد عشق را به او باختم
ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103