راز (قسمت چهارم)

خرید بک لینک

3

شروع سال جدید به ظاهر با آرامش توأم بود. نیاز برای پاک کردن ذهـن خانوادهxadاش از دعوای جنجالی عید سال گذشته با آنها به سفر شمال رفته بود. راز هم که با خیالی آسمانگون نیازش را زندگی میxadکرد به ناچار تعطیلات عید را با خانوادهxad اش گذراند.

بعد از تعطیلات، راز بیxad خبر از وقایعی که در انتظارش بود، نیاز را در محل کار جدید ملاقات کرد. به نظر میxad رسـید مشکلات نیاز و خانوادهxad اش کمـرنگ شده و راز که اندک ناراحتی نیاز را هم تاب نمیxad آورد، شاد و راضی بود اما طوفانی در راه بود. طوفانی سهمگین که سرانجام آشیانه فرزندش را ویران کرد.

شعلهxadxad های اختلافات راز و همسرش که خرمن زندگی آنها را سوزانده بود به خانه دخترش هم سرایت کرده و مرد جوان را که با عقدهxad های دوران کودکی وارد زندگی مشترک با دخترش شده بود، نشانه گرفت. کار از ناسـازگاری و گستاخیxad های پنهانی گذشته بود. مردِ جوان آشکارا به آنها بی احترامی میxad کرد و ظاهرسازیxad های دخترش را بی اثر و خام میxad نمود. سرانجام دختر جوانِ ناامید به آنان پناه آورد و طلب کمک کرد.

پدر خانواده مطابق معمول کارش را در اولویت قرار داد و با طرح مسائل گذشته هر گونه دخالت در امور را به آینده واگذار کرد. باز هم راز ماند و مشکل بزرگِ لاینحل.

فصل جدیدی از زندگی راز گشوده شـــد. باید به کمک فرزندش میxad شتافت. با حذفِ ذهنیِ پدر خانواده، شخصأ با خانوادة مردِ جوان صحبت کرد و آنها را در جریان جزئیات زندگی فرزندانشان قرار داد و درخواست کرد با استعانت از دوستان و متخصصان به آرامش و تصمیمxad گیری درست فرزندانشان کمک کنند.

جلسات متوالی مشاوره فردی و خانوادگی و پادرمیانی اقوام و دوستان شـروع شد. کوچکxadترین همـــکاری از طرف مردِ جوان دیده نمی xadشد. هم از این رو ریش سفیدی اقوام و جلسات مشاوره که خانوادة مردِ جوان هزینهxad اش را تا پای جان پذیرفته بودند، ثمری نداد.

سرانجام بعد از چند ماه تلاش و دستxad وxadپا زدنxad های راز و کمکِ وکیل خبره و کارامد دخترش از آن زندگیِ جهنمی نجات یافت. اگرچه پرونده به لحاظ حقوقی به نفع آنها تمام شد اما بحران روحی و افسردگی و دلزدگی دخترش نشان میxad داد علیرغم تمایلش به داشتن زندگی مستقل، هنوز نیازمند کمک خانواده است. روزهای سختی بر همه میxad گذشـت. دخترِ زیبـــا و جوانش درب اتاق را به روی همه میxad بست و ساعتxad ها خودش را در آن فضای کوچک زندانی میxad کرد. پدرِ خانواده که حاضر به درک شرایط جدید نبود، هر بار با دیدن درب بسته اتاق به راز اعتراض میxad کرد و از او میxad خواست دختر را به جمع خانواده بیاورد و او را برای کار در کنار پدر آماده کند. راز که میxad دانست دخترش نظر مساعدی نسبت به این پیشنهاد ندارد، از دوستانش خواست در سازمانxad ها و موسسات تجاری و فرهنگی کاری مرتبط با رشته تحصیلی دخترش بیابند ولی تا پیدا شدن شغل مناسب باید دست به کار میxad شد. پس با طرح رویای دیرینه کار مشترک با فرزندانش، زمینه درخواست مستقیم همکاری با دخترش را فراهم نمود و بالاخره از او خواست تا یافتن کار مورد علاقهxad اش به او در انجام کارهای دارالترجمه کمک کند. دخترِ جوان که یارای مخالفت نداشت، پیشنهاد مادر را پذیرفت. بعد از آن مادر و دختر با هم به محل کار میxad رفتند. پس از اتمام کار به کافیxad شاپxad های شهر سری میxad زدند و گاهی به شـهرهای اطراف تهران میxad رفتند و مادر آرام آرام بر جراحتxad های پرنده زیبایش مرحم می xadنهاد.

اگر چه در این مدت دیدارxadهای راز و نیاز کم و غیرممکن شده بود ولی نیاز در جریان کامل مسائل قرار داشت و از هیچ کمکی دریغ نمیxad ورزید. از جستجو برای یافتن شغلی مناسب برای دخترِ جوان گرفته تا کمک فکری جهت اتخاذ تصمیمات مناسب در اوج تنهایی و خستگیxad های فکری و جسمی راز.

سرانجام دخترِ جوان در یک موســسه شـــروع بهxad کار کرد و با توانایی و مسئولیتxad پذیری و احساس تعهد در زمانی کوتاه عضو کادر علمی موسسه شد.

هنوز از مشکلات دخترش فارغ نشده بود که دختر دومش از او خواست مطابق قراری که با پسر مورد علاقهxad اش گذاشتهxadاند، مقدمات خواستگاری و برگزاری مجلس عقد را طی یک هفته فراهم نماید. راز صحبتxad های دختـرش را مانند تکهxad های پازل کنار هــم چید. نه از سنتxad های خانوادگی نشانی داشت و نه رسوم اجتماعی. سناریو توسط پسر تدوین شده و دخترش بازیگرِ بازیچهxad های دست آن پسر شده بود. راز که هنوز پرنده مجروحش را در مقابل چشمانش داشت، مخالفتش را با ازدواج اورژانسی ابراز نمود و ملاقات با خانواده پسر را به فرصت مناسب دیگری موکول کرد. اگرچه این تصمیم به مذاقِ دختر خوش نیامد ولی راز از این که موفق شده ازدواج شتابزده دخترش را به تعویق بیاندازد، خشنود و راضی بود.

ازدواج دختر موضوعی نبود که پدر خانواده از آن بیxad اطلاع بماند، پس در فرصتی مناســب پدر را در جریان تقاضای دخترش قرار داد. حرفxad های تکراری پدر نمکی بود بر زخمxad های عمیقش. طرح اختلافات گذشتهxad با دختر، ادعای حمایت مادر از او و بالاخره پیشنهاد همیشگی ادامه تحصیل دختر در خارج از کشور به عنوان راه حل آخرین و صد البته بدون هیچ کمک مالی از طرف پدر!! گوش سپردن به راهxad حلxad های این مرد که با ابتداییxad ترین و بدیهی xadترین وظیفه xadاش آشنا نبود و به دنبال تحقق آمال و آرزوهای جوانیxad اش بود، عبث و بیهوده میxad نمود و نفسش را بند میxad آورد. راز زیر لب گفت:

مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترســم که مغـــز استخوان سوزد

و با فریاد فروخفته در گلو از اقوام نزدیک که با آنها الفتی داشتند، درخواست کرد دخترش را از این مهلکه نجات دهند ولی تلاشxad های آنان هم نتوانست دختر را از تصمیمات نادرست منصرف کند. رازِ تنها که روزهایش همه آبستن درد بود و زیر بار سنگین مصائب از پا درآمده بود، تنهائیش را با نیاز تقسیم کرد و با تکیه بر عشقِ یقین دیریافته و حمایتxad های او در مصاف با مشکلات به یافتن راه حل جدید ادامه میxad داد.

راز (قسمت اول)...

ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 11:16

صفحه بندی