7
سال جدید با شک و تردید و بدگمانیxad های همسر نیاز شروع شد. مدام او را میxad پایید و بیش از گذشته رفتارهای نیاز را زیر نظر داشت. رفتارهای جدیدش برای نیاز غیرعادی می xadنمود و تلاش میxad کرد کوچکترین بهانهxad ای دست او ندهد. هم از این رو، در خانه زمان کمتری در شبکهxad های مجازی حضور میxad یافت و از ارسال پیام، مگر به ضرورت، اجتناب میxadورزید. تماسxad های تلفنیxad اش را از محل کار و یا در مسیر برگشت به خانه انجام میxad داد و از ملاقاتxadه ای دونفره و دورهمیxad های دوستانه هم خبری نبود. راز عمده کارهایش را در خانه انجام میxad داد و در حین انجام کارهای خانه و کارهای دفتر امکان برقراری ارتباط با نیاز برایش فراهـــم بود. اوضـــاع به همین منوال میxad گذشت تا اینکه همسر نیاز او را وادار به سفر به خارج از کشور و دیدار فرزندانش نمود. این بار شک و شبهه نیاز شروع شد و از رابطه احتمالی همسرش با شخصی در ایران صحبت میxad کرد. حس زنانه راز به او میxad گفت این پیشنهاد فقط برای سنجش نیاز و پیدا کردن علت بی توجهی و عدم علاقه به داشتن رابطه با همسرش است. این موضوع را با نیاز درمیان گذاشت و از او خواست به جای هر گونه شک و تردید به وجود شخص دیگر، توجه بیشتری به همسرش نشان دهد و ذهن او را از هرگونه شبههxad ای پاک کند.
نیاز به این سفر اجباری تن داد و در طول سفر هم در شبکهxad های مجازی حضور میxad یافت و راز را در جریان کارهایش قرار میxad داد. راز هم از روزهای بی نیازی برایش میxad گفت. بالاخره نیاز به تهران برگشت ولی باز هم امکان دیدارشان فراهم نشد.
اواسط تابستان بود. راز تصمیم گرفت به موازات کار در دارالترجمه، فعالیت تولیدی و اقتصادی خود را آغاز کند. بیزنس پلنی را که در این زمینه آماده کرده بود برای نیاز ارسال کرد. نیاز پس از مطالعه طرح آمادگی خود را جهت سرمایه گذاری اعلام کرد. تصمیم نیاز به همکاری راز را در پیادهxad کردن طرحxad هایی که سالxad ها در سر میxad پروراند، مصصمxad تر کرد. بعد از آن عمده تماسxad ها و صحبتxad هایشان در ارتباط با پیشبرد اهداف مشترک و اجرای بهتر ایدهxad ها و طرحxad ها بود.
از طرف دیگر زمان گردهمایی دانشجویان فارغ التحصیل دانشگاه در یکی از شهرها از طریق شبکه های مجازی به آنها اطلاع داده شده بود. راز و نیاز به امید آن که بتوانند یک روز گرم و صمیمی را در جمع دوستان قدیمی و در کنار هم بگذرانند، ثبت نام اولیه را انجام دادند تا اینکه یک روز نیاز طی یک پیام کوتاه و بی هیچ حاشیه xadپردازی از راز خواست تا میهمان خانهxad اش شود. راز که در مقابل نیاز سراسر تسلیم بود و توان مخالفت نداشت، پذیرفت و بعد از چند ماه دوری، نیازش را ملاقات کرد. هنوز از ورود نیاز چند دقیقهxad ای نگذشته بود که تلفنxad های همسر نیاز شروع شد. تماسxad های اول با بیxad اعتنایی نیاز همراه بود ولی تکرار تماسxad ها نیاز را وادار به پاسخگویی کرد. با شروع بگومگو و مشاجرة آنها، راز که نمیxad خواست در جریان جزئیات قرار گیرد، از اتاق خارج شد. صدای نیاز از پشت درب بسته بهxad گوش میxad رسید که با پرخاش و تغیّر سعی میxad کرد همسرش را آرام کند.
چند دقیقهxad ای به همین منوال گذشت تا اینکه نیاز مانند اسپند روی آتش از اتاق خارج شد. در حالیکه سعی می کرد خود را آرام نشان دهد و از موضوعات متفرقه صحبت کند، ناآرامی درون در صورتش کاملأ هویدا بود. راز از او خواست برای آرام کردن اوضاع به خانه برگردد. نیاز از این پیشنهاد اســتقبال کرد و با عذرخواهی و بوسیدن راز از خانهxad اش خارج شد. راز که نمیxad دانست این آخرین دیدار با معشوق است، نیاز را تا درب منزل بدرقه کرد.
با رفتن نیاز دلشوره و نگرانی به سراغ راز آمد. هر لحظه بیxad خبری برای راز به اندازه سالxad ها طول کشید.
بالاخره عصر همان روز نیاز طی پیامی اعلام کرد برگشتش به خانه نه تنها اوضاع را آرامxadتر نکرده بلکه بعد از یک دعوای مفصل و برخورد فیزیکی همسر و فرزندانش از خانه خارج شدهxad اند.
یک دو هفته از این ماجرا گذشت. در طول این مدت نیاز علیرغم کاهش وزن و استرس شدید کمتر از خودش صحبت می کرد ولی با وجود نگرانی از آینده فرزندانش به یک وکیل مراجعه و برای جدایی از همسرش اقدامات اولیه را انجام داد. این مراجعات و تهیه و تنظیم دادخواست طلاق در طول سالxad های گذشته هم اتفاق افتاده بود. بالاخره نیاز در یکی از تماسxadهایش از بازگشت فرزندانش به خانه و رفت و آمدهای همسرش گفت. دل راز آرام گرفت و روزهای پایانی تابستان را با آرامش به پایان رساند و به بهانة سال گشت چشم به هستی گشودن نیاز در وبلاگش جشن گرفت:
"تیز دشنه بر دست
به مسلخxadمان کشاندند
و در لحظهxad های سخت فرساینده
به ضیافت مرگ دعوتxadمان کردند
توفان خشم و انتقامشان
درخت تناورمان را شکست
لیک ریشهxad هایمان استوار و پابرجاست
دوباره سبز خواهیم شد
من بر زلال شانهxad هایت بوسه خواهم زد
و به سکوتِ تلخِ عبوس خواهم گفت
" صدا با سکوت آشتی نمیxad کند"
ما صداییم... رنگیم... رقصیم ... نوریم
من در بارش نور بارها و بارها رقصیدهxad ام
من عشق را از نیازم آموختهxad ام
و به تاریکی و سکوت خواهم گفت
" عشقxadمان تا ابدیت جاری است"
میلادت فرخنده نیاز همیشه من"
پاییز وفادارترین فصل خدا از راه رسید. روز هفتم از ماه هفتم سال بود. راز با امید به رسیدن خبرهای خوش و دلخوش به اینکه"خزان هم با سرود برگxad ریزان عالمی دارد." برای انجام کارهای اداری و بانکی از خانه بیرون زد. در حال پرxadکردن فرم بانکی بود که زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد. در کمال تعجب نام همسر نیاز را بر روی صفحه موبایلش دید. باید پاسخ میxad داد. زنی از آن سوی تلفن ادعا میxad کرد از این شماره با او تماس گرفته شده است. راز هر گونه تماس با آن شماره را رد و تلفن را قطع کرد. به محض خاتمهxad یافتن کارهای بانکی به خانه برگشت. بی شک این زن به پرینت تماسxad ها دست پیدا کرده بود و این باب جدیدی از اختلافات خانوادگی را میxad گشود. باید نیاز را از این موضوع مطلع می نمود.
آن روز نیاز با اطلاعاتی که بهxad دست آورده بود، آگاهانه به سوالات همسرش پاسخ داد و علت تماسxad ها را صرفأ ارتباط کاری عنوان کرد ولی چون هنوز شک و بدگمانیxad اش از بین نرفته بود، راز و نیاز تصمیم گرفتند راز با آن زن ملاقات داشته و با ارائة مستندات نگذارد شیرازة زندگی مشترک نیاز از هم بگسلد. ظاهرأ این ملاقات آب برروی آتش بود و آن روز فضای خانة نیاز را آرام کرده بود. این موضوع را نیاز از طریق ایمیل به راز اطلاع داده و راز برای دوام زندگی نیاز که علیرغم ادعاهایش سخت به آن وابسته بود، از او خواست به زندگیش برگردد و برای همیشه با هم خداحافظی کنند. نیاز هم بلافاصله از این تصمیم استقبال کرد.
راز با خاطری آسوده به تنهایی خود برگشت. اما هنوز چند روزی از این تصمیم نگذشته بود که همسر نیاز با مراجعه به مراجع قضایی پرینت تماس هایxad راز و نیاز در شبکهxad های مجازی را دریافت کرد. پرینتی حاوی جملات و استیکرxadهای عاشقانه و به زعم بعضیxad ها مجرمانه. زن که به تعبیر نیاز کم هوش، خِنگ و بیxad استعداد و بی xadاطلاع از تکنولوژی بود، با کینه و عنادی دیرینه از نیاز و خانوادهxad اش برای اثبات خیانت و حذف نیاز از زندگی با جدیت موضوع را از طریق مراجع قانونی دنبال میxad کرد.
راز بی خبر از ماجرا در خانه آسوده بود که زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد. باز هم آن زن بود و فریاد و ناسزا و الفاظ رکیک و در آن میانه شنیدن چند جمله کوتاه از نیاز. راز عذرخواه آن زن و دلی که شکسته شد، از او طلب بخشش کرد و وحشتxad زده در صفحه وبلاگش نوشت:
"بر بستری از عشق و امید
یله بر نازُکای چمن
پا در خُنُکای چشمه
در عمق بیکران چشمان تو
پرواز میxad کردم
و پروای زمانم نبود
ناگهان یکی تلنگر
آبگینه عشقxadمان را نشانه گرفت
و من همچنان
به خیالی سست
آفتاب را به خواب می xadدیدم
مهرِ بی مهر آغاز شد
تلنگر، بادی شد تا شیشه عمرمان را درهم شکند
سهمگین و دهشتناک وزیدن گرفت
رازش را با تو در میان نهاد
تو اما از من دریغ کردی
گفتی افسرده و بیمار است باد
گفتم دریاب، زخمی عظیم خورده است باد
طوفان آخرین را تدارک میxad بیند
من او را شنیده ام
و باز سکوت تو
دگرباره فریاد برآوردم
صدایش ملاطی از خون و انتقام است
کلامش قلب سرخ مرا نشانه گرفته
نگاهش خون به رگم خشک میxadکند
سکوتش آبستن حادثهxad ای است
سلاح از دستش برگیر
تو اما یارای شنیدنت نبود
و او ضربه آخرین را فرود آورد
اکنون میان دو فراز از هستی
آونگانم
و با خود میxad اندیشم
چه فرصت کوتاهی بود
از اولین اشک تا .... عمق مرگ
و زمزمه میxad کنم
" عشق خواهر مرگ است"
تلفنxad ها و پیامxad های تهدیدآمیز زن، روز و شب و نیمهxad شب ادامه داشت. راز که امکان تماس تلفنی با نیاز را نداشت با یکی از دوستان نیاز تماس گرفت و از او خواست برای حل این مسئله مداخله کند. متاسفانه ترس از آن زن بر جان و روح این شخص نیز مستولی گشته و بهxad طور ضمنی درخواست راز را رد نمود. راز درمانده از همه جا به وبلاگش پناه برد و نوشت:
"خیالxad گونه
در ایوان گسترده شادی
در حجلة عشقی ابدی
با خواب خوش اقاقیا آسوده بودم
به ناگاه
نفس اطلسی ها به شماره افتاد
صدای زنگ تلفن
و بارش دشنام و ناسزا
فریاد سکوت مردی گریان و خموش
و ادعاهای رعشه آور زنی بیمار
باز بارش گناه ناکرده بر من
و حکمِ پایانی مطربِ مرگ
بی پناه و تنها
در حضور مدام دیگران
از وحشت خندیدم
و با یاد یک عشق ممنوع در خلوت خویش
بر خشکی نهر عشق
بر لقاح مقدس
بر پایان یک عشق پاییزی
بر غروب آفتاب
به زاری نشستم
مطرب مرگ را پایانی متصور نبود
باز هم زنگ تلفن
دشنام و پرسش و تهدید
و نفرینی بدرقه راهم
و من هر بار
مرگ خویش را به نظاره نشستم
هر بار برخاستم
خودم را غسل دادم
کفنم را به تنم کردم
و با احساس مرگ زای تنهایی
زندگی را بی انتظار سپیده دم
ادامه دادم
و دریافتم
"مرگ پایان زندگی نیست"
تماسxad های آن زن و پیام هایش حاکی از این بود که نیاز برای آرام کردن همسرش، خود را از هرگونه گناهی مبرا دانسته و در کنار همسرش به دادخواهی برآمده است و حتی به همسرش قول داده که همه مسائل را در حضور همسر رسمی راز برملا کند. راز نرد عشق را باخته بود.
"وقتی پودِ خیال و مرگ
بر تار تار زندگی ام می زد
و نقش سرنوشتِ شوم را
بر دارِ قالیxad ام می خواند
نرد عشق را به او باختم
وقتی پُر میxad شدم از تهی
سیلی میxad خوردم از باد
رسوای عشق تو
مرگ میxad آمدم به داد
نرد عشق را به او باختم
وقتی در کوچه باغ شعر
با زخم تیغ تیز نامحرمان
واژه واژه آوار میxad شدم
و "خویش را به خویش میxad باختم"
نرد عشق را به او باختم
وقتی "یقین دیریافتهxad ام"
نیازم، بی نیاز از عشق و راز
غسل توبه کرد و رفت
نرد عشق را به او باختم"
راز به ناچار به وکیل مراجعه کرده و درخواست کمک نمود. ادعاهای کذب آن زن مبنی بر بدمستی و کتکxadکاریxad های شبانة نیاز، عدم موفقیت فرزندانش در تحصیلات دانشگاهی، عقب افتادگی مالی و ... به واسطه حضور راز تمامی نداشت و درکمال ناباوری نیاز هم در این ادعاها با آن زن همxadسو شده بود. زمان متوقف شده بود. راز هر لحظه چهارشنبه 11 مهر را زندگی میxad کرد. این را صفحه وبلاگش هم نشان میxad داد.
"اینجا هنوز پاییز است
ساعت 5 ، روز چهارشنبه 11 مهر
تو گریختی
مرا به جلاد مرگ سپردی
و مثله مثله شدنم را از دور به نظاره نشستی
اکنون ماهxad هاست مردهxad ام
چقدر دستxad هایم خستهxad اند
دیگر سنگینی نقاب را تاب نمیxad آورند
باید من را از آینهxad ها پنهان میxad کردم
منِ عاشقِ محکوم به مرگ را
امشب هوا از همیشه کمتر است
چقدر کم شدهxad ام
کمی عاشقم ....کمی تنها
کمی نگرانم ..... کمی شیدا
کمی شاکیم .... کمی آرام
هر شب
در هجوم شبxad های بیxad تویی
خاطرهxad هایت را به ضیافت دعوت میxad کنم
و از چکاوکxad ها میxad پرسم
سکوت تلخ نیاز را پایانی هست؟
دلتنگ شانهxad هایت
سرم را بر زانوانم تکیه میxad دهم
مثل همه سالxad های بی نیازیxad ام
با دلم شرط میxad بندم
من راز نیاز میxad مانم
و این پنهانیxad ترین راز من است
" در حلقة کارزار جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی"
جلسات مشاورة وکیل با نیاز و همسرش شروع شد. زن آنقدر کینه و دشمنی بار ذهنش کرده بود که دشنه به دست و با جسارت از تنبیه بدنی نیاز میxadگفت و نیاز که در این سفرة شوم مرگ در پی لقمهxad ای زندگی از همسرش بود از زن متشرع xadاش!! طلب مغفرت و آمرزش میxad کرد. بعد از گذشت چند جلسه آنها راز را به پرداخت غرامت!!!! با عنوان "حقxad الناس" محکوم نمودند. مبلغ تعیین شده برای راز مبلغ هنگفتی بود و توان پرداخت آن را نداشت. به هر دری زد تا بتواند با وام بانکی و قرض این مبلغ را فراهم نماید. روزهای پایانی سال بود و دریافت وام از بانک کار به سادگی امکانxad پذیر نبود. بعضی از دوستانش او را از پرداخت این وجه نهی میxad کردند و آن را سرآغاز باج خواهیxad های بعدی میxad دانستند ولی وکیل پرداخت این مبلغ را برای ختم غائله ضروری میxad دانست. طی این مدت نه تنها آن زن بلکه نیاز هم که از انسانیت تهی شـده بود در پیامxad هایش با بدترین ادعاها، رکیکxad ترین ناسزاها را نثار راز میxad کرد.
نوشتهxad های راز در وبلاگش حکایت از این داشت که تنها راه رهایی را مرگ می داند.
"هجمه رگبار پاییزی
تازیانه بر عشق یک زن
و جام سکوت و لحظه وداع
نگاه آشوبناک
و موج سهمگین امواج دریا
خوابانیده بر صورتک زن
لرزش کوه و آوار سنگ و بلا
زبانه شرارهxad های سرخ آتش
و مسلخ مرگ
زوزه باد
و پژواک سرود جستجوی زن
بارش گَردِ خاطرهxad ها در جنگل
و پیچش شاخ و برگ بر روح عریان
و تندیسی ابدی و جاودانه از زن
خوشا مردن، خوشا رهایی
خوشا جاودانگی"
آنچه راز را که هماره در عشق زلال بود و خالص، از فکر کردن به تنها نوشدارو و پایان بخشیدن به زندگیش باز میxadداشت، آیندة فرزندانش بود. در ذهنش گاه با طناب دار بازی میxadکرد و خود را عروسک کوکی یک تقدیر میxad دید وگاه واژة عشق و مسئولیت در ذهنش چون بذری کاشته می xadشد.
سرانجام مبلغ تعیین شده را تهیه کرد ولی آن زن شرط جدیدی برای دست برداشتن از ادامة شکایت مطرح کرد. ملاقات راز و نیاز در حضور او. راز زیر بار این شرط نرفت و بعد از مشورت با وکیل قبول کرد ملاقات بدون حضور نیاز و در دفتر وکالت انجام شود.
طبق هماهنگی قبلی، راز بعد از زن وارد دفتر شد. لبخند ابلهانهxad ای بر چهرة همیشه درهم کشیدة زن نقش بسته بود. راز وحشت مرگ را زیر پوستش حس کرد. وکیل از او خواست بنشیند و ادعاهای زن را برایش بازگو کرد. در گذر این لحظهxadها راز پر از گفتن ولی در سکوت به زنی میxad نگریست که از زخمی عمیق و دردناک رنج میxad برد. زخمی که با نیزة نادانی نیاز بر او رفته و اکنون به فریادی آسمانxad شکاف تبدیل شده بود. مترصد فرصتی بود تا عقدهxad های گذشتة شومش را بر سر راز بکوبد و هر بار صحبتxad های وکیل اشارتی بود به آرامش. بالاخره جمله کوتاه راز در پاسخ به پرسش وکیل او را به خواستهxad اش رساند و جلسه را به قصد ضرب و جرح راز خاتمه داد. با دیدن این صحنه، وکیل راز را از پرداخت وجه المصالحه منع کرد و قول داد برای حل این مسئله در کنارش باشد. زنی که در زندگی نیاز هیچ وصفر بود اکنون در کنار نیاز آنقـدر بزرگ شــده بود که نفرتxad انگـیزترین کلمهxad ها را به زبان میxad راند و مخربxad ترین رفتارها از او سرمیxad زد.
با تقاضای مجدد نیاز از وکیل برای گفتگوی مجدد با همسرش، مبلغ تعیین شده در اختیار وکیل گذاشته شد. زنِ تاریکxad اندیش که ادعای شریعت و پیاده کردن قانون اسلام را داشت، شرط پذیرش نهایی را تلفن راز قرار داد. راز با دلِ گرفته انگشتانش را بر صفحة موبایل کشید و طی یک پیام با وجودی دردی که به تحمل نشسته بود، پرداخت وجه را کاملأ اختیاری و با رضایت کامل دانست و با دعاگونهxad ای زیبا برای خوب بودن حقیقتِ حال نیاز، برایشان آرزوی آرامش، سلامتی و شادی نمود.
راز (قسمت اول)...
ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85