خیال گونه
در ایوان گسترده شادی
در حجلة عشقی ابدی
با خواب خوش اقاقیا آسوده بودم
به ناگاه
نفس اطلسی ها به شماره افتاد
صدای زنگ تلفن
و بارش دشنام و ناسزا
فریاد سکوت مردی گریان و خموش
و ادعاهای رعشه آور زنی بیمار
باز بارش گناه ناکرده بر من
و حکمِ پایانی مطربِ مرگ
بی پناه و تنها
در حضور مدام دیگران
از وحشت خندیدم
و با یاد یک عشق ممنوع در خلوت خویش
بر خشکی نهر عشق
بر لقاح مقدس
بر پایان یک عشق پاییزی
بر غروب آفتاب
به زاری نشستم
مطرب مرگ را پایانی متصور نبود
باز هم زنگ تلفن
دشنام و پرسش و تهدید
و نفرینی بدرقه راهم
و من هر بار
مرگ خویش را به نظاره نشستم
هر بار برخاستم
خودم را غسل دادم
کفنم را به تنم کردم
و با احساس مرگ زای تنهایی
زندگی را بی انتظار سپیده دم
ادامه دادم
و دریافتم
"مرگ پایان زندگی نیست"
ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104