من و تو یک گردان بودیم
"گردان عشق"
قلب هامان بر کف بود
و به ستون می رفتیم
پروای تیر و ترکش مان نبود
از خمپاره نمی هراسیدیم
و در معابر و مواصل می خزیدم
فقط ما بودیم و فتح فتوحات
لیک در یک روز گرمِ سرد
که بارانی از غرور می بارید
دشمن حمله کرد
تو در سنگرِ کمین اسیر شدی
و من اسیر دیار تنهایی
اسیر تردیدهای تیره
و میله های عادت این جزیره
اینجا بی تو
باران تنهاترم می کند
برف که می آید
کفن پیچ می شود قلبم
آخر چرا گردان رفت و نفر برگشت
ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 124