4
سال جدید با بیماری راز شروع شد. هنگام تحویل سال در حالیکه از شدت تب می سوخت برای چند لحظه خودش را به اعضای خانواده که کنار سفره هفتxadسین نشسته بودند، رساند. بعد از چند عکس یادگاری و دادن هدیه نوروزی به بسترش بازگشت. چند روز اول تعطیلات عید را در رختخواب گذراند و پس از بهبودی برای دیدن خانوادهxad اش به شیراز رفتند. در طول سفر، دخترش همچنان بر تصمیمش برای ازدواج پافشاری میxad کرد. راز که حضور فیزیکی پدر خانواده را برای هر گونه مراسمی ضروری میxad دید، از یک طرف رایزنی با پدر خانواده را شروع کرد و سعی کرد به او بقبولاند که در این برهه، به دور از مشکلات زناشویی باید در کنار فرزندشان باشند و او را از کمترین لغزش بازدارند و از طرف دیگر صبورانه دخترش را به انجام مراسم در زمان مناسب دعوت میxad کرد.
صحبتxad ها و تصمیمxad گیریxad ها بعد از بازگشت از سفر هم ادامه داشت. تاریخxad های دیگری هم برای برگزاری مراسم قانونی ازدواج از طرف پسر به دخترش دیکته میxad شد و دختر انشای سرنوشتش را برای مادر قرائت میxad کرد.
هر چند تلاش راز برای تحقیق و پرسxad وxadجو از خانواده پسر عقیم ماند ولی سرانجام پدر راضی به ملاقات با خانواده پسر شد. اولین ملاقات در شرایطی نه چندان دوستانه برگزار شد و در جلسة بعدی خانواده پسر با طرح پیشنهادات مالی سنگین مراسم ازدواج را به تعویق انداختند.
از سوی دیگر آتش اختلاف بین راز و همسرش شعلهxad ورتر شده و بعد از دعوای مفصل تصمیم گرفتند برای مدتی جدا از هم زندگی کنند. این موضوع خود سبب تغییر اولویتxad های خانواده شد.
راز و دخترش به آپارتمان دیگری نقل مکان کردند و باز هم هزینهxad های هنگفت بازسازی آپارتمان و تهیة لوازم ضروری بر دوش راز بود.
راز پنجه در پنجه تقدیر انداخته و پای در راه جدیدی گذاشته بود و ترجیح میxad داد مسیری را که آغاز کرده، به تنهایی بپیماید. از تماسxad های حضوری با نیاز که خود سرگرم فرستادن دختر و همسرش به دیار فرنگ بود، خبری نبود. عزمش پایان دادن قانونی به زندگی به ظاهر مشترکی بود که همواره بار ســنگین آن را به دوش می کشـــید و نمیxad خواست آینده نیاز متأثر از تصمیم حال او باشد. این موضوع را در تماسxad های تلفنی به صراحت به نیاز گفت و حتی از او خواست بعد از جدایی کامل از همسرش هیچ تماسی با هم نداشته باشند. راز این تصمیم عاقلانه و منطقی را با بهترین آرزوها برای نیازش به زبان آورد ولی تمام روز در حسرت دیدار نیاز با احساسش کلنجار رفت و بالاخره رویایش را در وبلاگ شخصیxad اش نوشت:
"چقدر نیازمند امروز بودم ... به همة لحظهxad هایش نیاز داشتم ... میxad خواستم به دیدنت بیایم ... در را بگشایم ... آهسته ... نرم و نازک ... در حالیکه به خواب عمیقی فرو رفتهxad ای بوسهxad ای بر چشمانت نهم ... هنوز خواب باشی ... بوسـهxad ای دیگر... پلکxad هایت را به هم بزنی و من بگویم صبح عالی ... نه نمیxad گویم ... میxad خواهم بیشترین حرفمان بوسه باشد ... بوسهxad ای بر لبانت ... لبخند بزن ... سخت نیست ... برای تو که همیشه لبخند میxadزنی ... به خاطرات تلخ ... خاطرات شیرین ...
تمام جانم از عشق تو لبریز شده ... یک لحظه از خیالم میxad گذرد سر بر شانهxad هایت بگذارم ... آغوشت همه دلســردیxad ها و سـردیxad های روزگار را از یادم میxad برد ... میxad دانم ... همه غرق در سکوت ... خیره به ما میxad نگرند ... واژهxad ها ... مصرعxad ها ... بیتxad ها ... غزلxad های عاشقانه ... آرام و خاموشxad اند ...کم میxad آورند.
آغوش مجازی تو تنها حقیقت این عالم است ... امروز یک رویاست ... امروز را با دلواژهxad هایم میxad گذرانم ... با عشق ممنوع ... ولی هیچ رویایی ممنوع نیست."
راز در غریوِ وحشتِ غربت و تنهایی با هزار چشم نهان نوشت و گریست و باران اشکxad هایش را با خاک زمین عاشقانه درآمیخت. حس ندیدن نیاز ...آشنای یگانه ... امید آخرین آزارش میxad داد. باید پای در زنجیر جاودانگي آغاز میxad کرد ولی با اینهمه از تصمیمش راضی بود.
در طول مدتی که راز برای جدایی اقدام قانونی اولیه را انجام میxad داد، همسرش که همیشه از طلاق به عنوان حربهxadا ی برای نگه داشتن او و تهدید به دوری از فرزندانش استفاده میxad کرد، به یک مرکز مشاوره مراجعه کرده و از آنان استمداد طلبیده بود و با این کار راز را بر سر دو راهی قرار داد. نیک میxad دانست عدم شرکت در جلسات مشاوره مُهر لجبازی و بیxad تعهدی بر پیشانیxad اش خواهد زد و به هر آنچه در تمام این سالxadها بر او رفته خط بطلان کشیده خواهد شد. به ناچار در جلسات بیxad حاصل مشاوره شرکت کرد. جلساتی که راز ناچار به پاسخگویی و توضیح در رابطه با موضوعاتی بود که همسر برای تطهیر و موجه جلوهxad دادن خودش به دروغ مطرح میxad کرد. دیدن چهرة کریه و دروغگوی این مرد از یک طرف و نبش قبر خاطرات تلخ گذشـته در این جلسات به شدت روحش را میxad آزرد. لذا قبل از شروع جلسـة سوم با دفتر مشاوره تماس گرفت و از منشی خواست عدم حضورش را به دکتر اطلاع دهد. چند دقیقه بعد دکتر با وی تماس گرفت و او را برای ادامة تراپی متقاعد کرد. در آن جلسه دکتر تواناییxad ها و تلاش و پشتکار و فداکاریxad های راز در طول زندگی مشترک را ستود و در پایان بهxad طور خصوصی از او تقاضا کرد به همسرش که در شرایط روحی مساعدی به سر نمیxad برد، کمک کند.
باز هم سناریوی کوتاهxad آمدن راز و ادامة بدرفتاریxad های مرد تکرار شد. تغییر رفتار و خوشxad خوئی کــوتاه مدت و بعد از چند روز شــروع بهانهxad جویی و غرزدنxad هایش راز را برای پیگیری قانونی کارهایش مصممxad تر کرد. در حالیکه او با کمک یکی از وکلا برای احقاق حقوق تضییع شدهxad و پیگیریxad های قانونی به دفاتر دولتی مراجعه میxad کرد، دخترش در حال تهیة مقدمات ازدواج بود. شرایط بسیار بدی بود. باز هم جبر زمانه اولویتxad هایش را تغییر میxad داد. راز که میxad خواست سرنوشتش را از سر بنویسد، تسلیم سرنوشتی شد که برایش رقم زده بودند.
با تظاهر به همدلی و همفکری با پدر خانواده، مذاکره با خانواده پسر را شروع کرد و وقتی اصرار و ابرام آنها را برای تحمیل شروط مالی دید، با تعیین شرایط سنگین برای خانواده پسر که یقین داشت قادر به انجام آن نخواهند بود، به طور جدی دخترش را از پیوند با این خانواده منع کرد. همین کافی بود تا آنها از مواضع خود عقب نشینی کنند و با حذف شروط مالی راضی به برگزاری مراسم شوند.
مراسم عقدکنان با حضور خانوادهxad ها و در محیطی بسیار ساده برگزار شد و عدم حضور بزرگان خانواده با وعدة برگزاری جشن مفصل عروسی توجیه شد.
با ازدواج فرزند دومشان نه تنها از اختلافات راز و همسرش کاسته نشد بلکه درگیریxad های لفظی و طرح کدورتxad های قبلی شدت یافت. برای گریز از برخوردهای تکراری و ناملایمات روزگار چارهxadای جز توسل به ریسمان تنهایی نبود. راز ماهxadهای پایانی سال را جدا از همسرش زندگی کرد. در طول این مدت از حمایتxad های فکری و عاطفی نیاز بی xadبهره نبود ولی برای تأمین مخارج زندگی ناچار شد دفتر کارش را تحویل داده و کارهایش را به اتاقی که در دفتر همکارش اجاره کرده بود، منتقل کند. از طرفی تقاضای مالی از طرف همسرش که در شرایط مالی خوبی بهxad سر نمی برد، محتمل بود پس با خرید یک قطعه زمین و پرداخت بخشی از هزینة خرید از محل ودیعه راه را برای زیادهxad خواهیxad های مادی همسرش بست.
کار در محل جدید مطلوب راز نبود و برای تغییر مسیر زندگی اعتقاد راسخ داشت باید ابتدا از خودش شروع کند و از خودشناسی به خودشکوفایی برسد. به مطالعه و تحقیق در امور روانشناسی نوجوان و جوان پرداخت و چون برای شروع کار جدید سرمایهxad ای در اختیار نداشت، برای پیشبرد اهدافش سعی کرد از مکانxad های دولتی و نیمه xadدولتی استفاده کند. به کمک دوستان فرهیخته و با هدف حمایت و کمک به رشد نخبگان و دانش آموزان مستعد وارد عرصة آموزش شد و اقدام به برگزاری دورهxad های روانشــناسی نوین و كارگاههاي آموزشي به ویژه برای دانشxadآموزان دبیرستان نمود. شعارش " زیستن در حال و برنامه ریزی برای آینده" بود و در گام نخست کارش را بر روی دختران به عنوان مادران آینده متمرکز نمود. به مراکز نگهداری کودکان و جوانان تحت پوشش بهزیستی مراجعه و به برگزاری کلاسxad ها و کارگاهxad های آموزشی رایگان اقدام نمود. هرxadچند بوروکراسی دستxad وxadپاxad گیر آهنگ حرکت رو به جلویش را کند میxad کرد ولی از کارهایش استقبال می xadشد و همین دستمایة رضایت و دلگرمیxad اش بود.
راز با طرحxad ریزی برنامة مدون و منسجم و پایِش دقیق و مستمر پیشرفتxad ها و تحولات اقتصادی، تمرکز اصلی خود را بر تغییر شرایط اقتصادی خانواده گذاشته بود.
به موازات پیشرفت کاری، آرامشی نسبی در خانواده حکمفرما شده بود. راز "رنجِ بیش از حدِ مهربان بودن را تجربه میxadکرد" و مانند همیشه با بالxad های قلبش فرزندانش را در برمیxad گرفت و برای آرامش و سعادت آنان تلاش میxad کرد تا اینکه تقاضای ملاقات یکی از خواستگاران دختر، اوضاع را تغییر داد. دختر که از دیدار پدرش گریزان بود بنا به مصلحت با پدر وارد مذاکره شد و از او خواســـت بیش از این آیندة زندگی آنها را با قهرxad و آشـتیxad های مکرر و آزارxadدهنده دستخوش تلاطم بنیانxad کن نکند. پدرِ بهxad ستوه آمده از تنهائی که چنینی حرکتی را انتظار می کشید، از این پیشنهاد استقبال کرد و بار دیگر همه چیز از سر گرفته شد.
با این اقدام یک سال دیگر از زندگی مشترک به پدر خانواده اعطا شـد. تدارک سفرة هفتxad سین و خرید اقلام ضروری توسط راز و با مشارکت دخترش انجام شد و در فضای اجبارأ دوستانه روزهای آخر سال به پایان رسید.
راز (قسمت اول)...ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96