5
"زندگی ابر مچاله شدهxad ای نیست که میxad بارد
زندگی صدف خالی یک تنهایی نیست
زندگی نان نیست .... هوا نیست
زندگی رقص شاپرکxad هاست در ضیافت پاییز
زندگی معجزة آمدن توست
زندگی گنج عشقی است در دل ویرانة من
زندگی باور عشق است در اندیشة من
زندگی نجوای عاشقانة ماست در کوچه باغ هیاهو
زندگی آشنایی دستان ماست در هر دیدار
زندگی نوشین لب توست در کاوش لبان من
زندگی قطرات اشک توست در شستشوی چشمان من
زندگی حس شکوفایی من در آغوش توست
زندگی پرسة عشق و شیدایی در دستان توست
زندگی لذت نوشیدن چای و گوش دل سپردن ماست
زندگی لحظهxad های خوش عشق و شیدایی ماست
زندگی طنین گامxad های توست که دور میxad شوی
زندگی تویی که به غایت به من نزدیکی و دوری
نوروزت ....... هر روزت مبارک"
راز با ارسال این سروده و یک دنیا آرزوی خوب برای نیازش به استقبال سال جدید رفت و خود در حالیکه اندک امیدی به پدر خانواده و زندگی بیxad فرجامشان نداشت، تسلیم برنامه سفر خانوادگی شد و راهی غرب کشور شدند. خودش را در بازی زندگی بازندة کامل میxad دانست ولی فکر خوشبختی و سروسامان بخشیدن به زندگی پارة وجودش چارهxadای جز تحمل و مدارا برایش باقی نمیxad گذاشت. از یک طرف نمیxad توانست پرندxadة زیبایش را در پهنة بیکران آســمان رها کند و از طرف دیگر میxad دانست:
"زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است که نخواهد آمد"
روزهای شلوغ تعطیلات نوروزی بود و امکان یافتن مکان مناسب برای اقامتشان کمی بعید و دور از ذهن ولی خوشبختانه توانستند در یک استراحتگاه سیاحتی اقامت گزینند. مسئول استراحتگاه آنان را با یکی از افراد بومی که در گذشته راننده تورهای سیاحتی بوده آشنا کرد و به کمک این فرد توانستند از مکانxad های دیدنی شهر بازدید بعمل آورند. پدر خانواده به طرز باورنکردنی و معجزهxadxad گونه تسلیم مطلق شده بود. انتخاب مکانxad های دیدنی شهر را به عهدة آنها میxad گذاشت. در مراکز خرید خود پیشxadقدم می شد و هنگام خرید هیچگونه مخالفتی از خود نشان نمیxad داد. گویی تلاشxad می کرد همة سالxad های از دستxad رفته را جبران کند. راز از اینکه دخترش از این سفر لذت میxad برد، بسیار خشنود بود و قبل از مراسم خواستگاری با خاطرات خوب به تهران برگشتند.
یک روز مانده به مراسم، زنگ تلفن همراه راز به صدا درآمد. تلفن از طرف خانوادهxad ای بود که قرار بود به خواستگاری دخترش بیایند. مادر پسر قبل از شرکت در مراسم رسمی اطلاعاتی در خصوص زندگی گذشته پسرش در اختیار راز گذاشت. مطالبی که کاملأ با صحبتxad های پســر مغایرت داشــت. راز با یک گلهxad گزاری کوتاه و محترمانه نظر مخالفش را نسبت به ادامة رابطه مطرح کرد و گفت پیوندی که امضای صداقت پای آن نباشد، عقلانی نیست و از نظر او محکوم به فناست و به این ترتیب قرار خواستگاری بهم خورد.
هنوز چند روزی از تعطیلات عید باقی مانده بود که آن سوی سکه نمایان و بداخلاقیxad های پدر خانواده شروع شد. راز برای آنکه فضای به ظاهر آرام خانواده را حفظ کند به اتفاق دخترش به شهر زیبای زادگاهش شیراز رفت و بعد از ســیزده بدر به تهران بازگشــت تا مهرهxad های آرزوی خوشبختی و سعادت را با همدلی و همراهی فرزندانش به رشته کشد.
در رویاهایش با نیاز بود و با او از اقتصادیات، اجتماعیات، طبیعیات و ... میxad گفت و زندگی را میxad نوشید ولی در دنیای واقعی کار جدید را در حد توان پیگیری میxad نمود. در راستای سیاست مدون ســال گذشــته، خدمات حمایتیxadاش را به دانشxadآموزان مستعد و نیازمند اختصاص داده و سعی در شناسایی و هدایت استعدادهای برتر داشت. به کمک روانشناسان و متخصصان آموزشی و با حداقل هزینه برای دانش آموزان کارگاهxad های آموزشی در زمینة کاهش اضطراب، کنترل خشم و از بین بردن اختلال در تمــرکز به صــورت رایگان برگزار میxad کرد و در کنار فعالیتxad های فرهنگی و آمــوزشی، فرزندانش کانون اصــلی توجهش بودند.پرندهxad های مهاجرش را مستحق بهترینxad ها میxad دانست و گاهی نداشــتهxadه ایشان قلبش را مچاله میxad کرد. اندک سودی را که از کار جدید کسب میxad کرد، بی آنکه همسرش از آن اطلاعی داشته باشد، به عدالت بین آنها تقسیم میxad کرد.
کارهایش با استــقبال نیاز همراه بود. نیاز آینهxad ای بود که تصویر واقعی راز را نشان میxad داد. با تیــــزبینی حیرتxad انگیزی که داشت به حمایتxad فکریxad از او می xadپرداخت و در دیدارهای کوتاهی که گاه درحضـــور دوســتان و گاه در خانة راز صـورت میxad گرفت، نظرات اندیشمندانهxad اش را در اختیار راز میxad گذاشت.
در این دیدارها علاوه بر مسائل کاری، نیاز از مسائل شخصی، اختلاف لاینحل با همسـرش و تصمیمش برای جدایی هم میxad گفت. راز همیشه بر بالxad های این پرندة زخمی مرهم میxad نهاد. عشقش را نثارش میxad کرد. به او زندگی میxad بخشید و با هر بخششی زلالxad تر میxad شد و بعد از رفتن نیاز هر لحظه و هر کلمه را مانند لذت بردن از شمردن ستاره در دل صحرا میxadشمرد.
گاهی نیاز از رویاهای جوانیxad اش برای تشکیل خانواده میxad گفت. خانوادهxad ای که پدر و مادر با تکیه بر سه اصل صداقت، مسئولیت xadپذیری و گذشت موجبات تحکیم و پایداری این بنای مقدس را فراهم کنند و فرزندان در آغوش پُرمهرشان بپرورانند. همان چیزی که خودش یک عمر از آن محروم بوده است. راز که دوستxad داشتن و دوستxad داشته شدن را رویای همیشة نیاز میxad دید، xadیک روز از او پرسید: " تو عاشق منی یا عاشق دوست داشتن؟"
نیاز به فکر فرو رفت. سکوت کرد و هیچ پاسخی نداد.
راز (قسمت اول)...
ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111