8
گفتند بهـــار است و شده فصل جدید بیــهوده زمین به دور خود میxad چرخید
هر فصـــل که بعــد از تو به اینجا آمد تقــــویم به پاییــــــز جدیدی کوچید
زندگی اجباری راز ادامه داشت. در جریان زندگی سراسر دروغ، عشق محکوم به فنا بود. زجرِ مدام مانند یک سرطان خوشxad خیم بهxad جانش افتاده بود. از یک طرف زیر بار بدهیxad های سنگین کمر خم کرده بود و با خودش میxad اندیشید کاش به پرداخت حق السکوت به نام "حق الناس" تن نداده و به زندگیxad اش خاتمه میxad داد و از طرف دیگر دلتنگی ویرانش کرده بود. از همه داشتهxad ها فقط وبلاگش باقی مانده بود. به آن پناه برد ونوشت:
"دلتنگی "ویرانی سبز عزیزی" است که آبادت میxad کند
دلتنگی دستی است که چشم را در آغوش میxad گیرد
دلتنگی چشم است که دمادم خیس است و بارانی
دلتنگی بارانی از یاد و خاطره است و باد پاییزی
دلتنگی باد است و عطر نگاه عاشقانه نیاز
دلتنگی نیاز است و صبر و خویشتنداری
دلتنگی راز است و درد عمر اجباری
دلتنگی مردی است به هیئت تو
به هیئت تو که تمام منی"
راز که روزهای سختی را میxad گذراند و شرایط روحی و جسمی مناسبی نداشت، باید ادامة اذیت و آزارهای همسر نیاز را هم تحمل میxad کرد. اگرچه به ظاهر آب ها از آسیاب افتاده بود و آن زن با تمهیدات وکیل دست از پیگیری قانونی برداشته بود اما نیاز را وا میxad داشت تا با فحش و بدxadوxadبیراه و کلمات رکیک انزجارش را به راز و علاقهxad اش را به او ثابت کند و یا عکسxad های سفر مشترک را به اشتراک میxad گذاشت تا وانمود کند زندگی عاشقانهxad ای دارند. عکسxad هایی با خندهxad های گلگون زن و شوهر که خونبهای اشکxad های راز بود.
پارادوکس غریبی بود. راز نیازش را میxad پرستید. هنوز نام این مهربان یگانه باشکوهxadترین افتخار هستی و لبخندش برای راز امیدبخش بود. رفتارهای جدیدش را به حساب یک راهکار منطقی برای آرام کردن اوضاع میxad گذاشت ولی با هر پیامی که دریافت میxad کرد دچار تردید و وهم و خیال میxad شد. آیا نیاز واقعی با نیازی که او در خیالش بافته بود، فرسنگxad ها فاصله داشت؟ آیا به آنچه به وکیل گفته بود ایمان داشت و به راستی همسرش را متشرع و پاک میxad دانست؟ نکند مانند بسیاری از مردان به بیماری مریم- فاحشه دچار باشد؟ اگر همه این پنج سال و نیم برایش صرفأ یک شریک جنسی بوده و فقط فانتریxadهای سکسیxad اش را برآورده میxad کرده چه؟ یعنی نیاز همسرش را یک قدیس، یک مریم مقدس و راز را یک فاحشه میxad دیده؟ کاش برای این سوالات پاسخی داشت. چگونه می xadتوانست حرفxad ها و ناگفتهxad های نیاز را بشنود؟ نیاز که همه این سالxad ها او را در دلش نگه داشته بود، چگونه توانسته نامردانه از دلش بیرون کند؟
این افکار روزهایش را با حسرت گذشته گره میxad زد و بار مشکلات را سنگین و سنگینxad تر میxad کرد. شاید وقت آن بود که به قلبش مجال خانه تکانی دهد و همه این سالxad ها و نشانهxad ها را از ذهن و قلبش پاک کند تا بتواند روی پایش بایستد و روزهای سخت و طاقت فرسا را بگذراند ولی نتوانست. غمxad هایش را مانند تاقهxad های پارچه روی هم چید و نیاز را در میان آنها پنهان کرد و با خودش قرار گذاشت همیشه او را با خودش حمل کند.
"راز دیگر نیاز شده بود."
راز (قسمت اول)...
ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101