حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه نباید بشود شد...حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصارهی آن را...نه! شراب آن را قطره قطره در گلوی خشک سایهام مثل آب تربت بچکانم! (صادق هدایت)
راز برای چندمین بار به آینه نگریست. چقدر چهره این زنِ تکیده و درمانده برایش ناآشنا بود. نمی توانست نگاهش را از آینه بردارد. بار دیگر خطوط چهـرة زن را بر انداز کرد. چند قطــره اشـک بر روی گونهxadهایش چکید. تصـویر پروفایل نیاز را به یاد آورد. مردی پردرد با لبخند همیشگی. ای کاش از طعم اندوه بی خبر بود. زیر لب گفت:
"ما با هم چه کرده ایم؟؟..."
راز سیاه ترین و تلخ ترین روزهای زندگیش را پشت سر می گذاشت. بدن نحیفش در یک جا بود و خودش در جای دیگر و زمانی دیگر سیر می کرد. رود جاری زندگی روان بود ولی او را مانند یک کرجی به ساحل بسته، به هر سو پرتاب می کرد و با خود به جلو نمی برد.
زنِ در آینه، ناگفته های راز را سرود:
من و تو یک گردان بودیم
"گردان عشق"
قلبxadهامان بر کف بود
و به ستون می رفتیم
پروای تیر و ترکش مان نبود
از خمپاره نمی هراسیدیم
و در معابر و مواصل می خزیدم
فقط ما بودیم و فتح فتوحات
لیک در یک روز گرمِ سرد
که بارانی از غرور می بارید
دشمن حمله کرد
تو در سنگرِ کمین اسیر شدی
و من اسیر دیار تنهایی
اسیر تردیدهای تیره
و میلهxadهای عادت این جزیره
اینجا بی تو
باران تنهاترم می کند
برف که بیاید
کفن پیچ می شود قلبم
"آخر چرا گردان رفت و نفر برگشت؟"
خاطره آن روز لحظه ای رهایش نمی کرد.
در آن روز گرم تابستانی، نیاز مهمان خانه راز بود. ناگهان تلفن نیاز به صدا درآمد. همسرش پشت خط بود. نیاز با خشم و فریاد پاسخ داد و چند لحظه بعد در حالیکه نگرانی در چهرهxadاش موج می زد، راز را ترک کرد. این آخرین دیدار راز و نیاز بود.
نیاز میان قلب و عقلش انتخاب کرد. از لحظه ای که قلب طلایی اش را به راز هدیه داده بود، قلبش به راز و عقلش به خانواده اش تعلق داشت.
از آینه دور شد. دیگر تحمل نگاهxadهای آن زنِ دردمند را نداشت. لباسش را پوشید و از خانه بیرون زد.
مطابق معمول روزِ خود را با گوش دل سپردن به موسیقی شروع کرد.
خواننده می خواند:
" کنارت نبودم حواسم بهت بود.................. از عمق وجودم حواسم بهت بود
همیشه برای تو دلتنگ بودم............. تو اون لحظهxadهایی که کمرنگ بودم ..."
راز بی اختیار گفت:
"حواست نبود نیاز...... حواست نبود!"
و بعد نگاهی به ماشینxadهای اطرافش انداخت. خوشبختانه آنها هم حواسشان به او نبود.
با خودش فکر کرد به خانه که برگردد، باید از نیاز و پنهانی ترین رازهایش بنویسد.
راز (قسمت اول)...ما را در سایت راز (قسمت اول) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 125